ذبيح الله صفا
89
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بباطل چون نو مشغولى ز حق خلق بىخشيت * نه خوفى در درون تو نه امنى در ديار تو نه ترسى نفس ظالم را ز بيم گوشمال تو * نه بيمى اهل باطل را ز عدل حقگزار تو بشادى ميكنى جولان درين ميدان نمىدانم * در آن زندان غمخواران كه باشد غمگسار تو بپاى كژروت روزى درآيى ناگهان در سر * وگر سم بر فلك سايذ سمند راهوار تو ايا دستور هامانوش كه نمرودى شدى سركش * تو فرعونى و چون قارون بمالست افتخار تو چو مردم سگسوارى كن اگرچه نيستى زيشان * و گرنه در كمين افتد سگ مردمسوار تو بگرد شهر پيروزى شكارت استخوان باشد * كه كهدانى سگى چندند شير مرغزار تو چو تشنهلب از آب سرد ، آسان برنمىگيرد * دهان از نان محتاجان سگ دندان فشار تو بگاو آرند در خانه بعهد تو كه و دانه * ز خرمنهاى درويشان خران بىفسار تو بظلم انگيختى ناگه غبارى و ز عدل حق * همى خواهيم بارانى كه بنشاند غبار تو بجاه خويش مفتونى و چون زين خاك بگذشتى * بهر جانب روذ چون آب مال مستعار تو ز خرطبعى تو مغرورى بذين گوسالهء زرين * كه گاو سامرى دارد امل در اغترار تو بسيج راه كن مسكين ، درين منزل چه مىباشى * امل را منتظر ، چون هست اجل در انتظار تو چو سنگ آسيا روزى ز بىآبى شود ساكن * درين طاحون خاكافشان اگر چرخد مدار تو نگيرى چون هوا بالا و اين خاكت خورد بىشك * چو آب ارچه بسى باشد درين پستى قرار تو ايا مستوفى كافى كه در ديوان سلطانان * بحلوعقد در كار است بخت كامكار تو قلم چون زردهمارى شد بدست چون تو عقربدر * دواتت سلهء مارى كزو باشد دمار تو خلايق از تو بگريزند همچون موش از گربه * چو در ديوان شه گردذ سيه سر زرده مار تو تو اى بيچاره آنگاهى به سختى در حساب افتى * كزين دفتر فروشويند نقش چون نگار تو ايا قاضى حيلتگر ، حرامآشام رشوتخور * كه بىدينى است دين تو و بىشرعى شعار تو دل بيچارهيى راضى نباشد از قضاى تو * زن همسايهيى آمن نبوده در جوار تو ز بىدينى تو چون گبرى و زند تو سجل تو * ز بىعلمى تو چون گاوى و نطق تو خوار تو اگر خوى زمان گيرى و گر ملك جهان گيرى * مسيحى هم پديذ آيذ كزو باشد دمار تو ترا در سر كلهداريست چون كافر از آن هر شب * ببندد عقد با فتنه سر دستاردار تو چو زر قلب مردودست و تقويم كهن باطل * درين ملكى كه ما داريم يرليغ تتار تو كنى ديندار را خوارى و دنيادار را عزت * عزيز تست خوار ما عزيز ماست خوار تو